تبليغاتX
مسافر خيال
می خواهم تنها باشم
بدون سر پناه
بدون آب و غذا حتی
فقط یک قلم و کاغذ
برای نوشتن آرزوهایم
کافی است
***
می خواهم تنها باشم
بدون همدم
بدون انتظار نگاهی
از پشت سر حتی
فقط آینه ای و شمعی
برای دیدن یک نور
کافی است
***
می خواهم تنها باشم
بدون عاطفه
بدون حس شکفتن
غنچه گلی حتی
فقط تصور افتادن
قطره شبنمی از برگ
کافی است

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 22:55 |

گذشته را صدا می کنم

او را در آغوش می کشم

به او اطمینان می دهم

که اگر برود و مرا تنها بگذارد

ناراحت نمی شوم

با کوله باری که برایش آماده کرده ام

روانه اش می کنم

اشک می ریزد اما

آبی پشت سرش نمی ریزم

امروز را زندگی می کنم

شادتر از گذشته

با دریایی از امید

چشم به راه فردا

میز را می چینم

شمع روشن می کنم

و شام شاعرانه ای می خورم

فردا روز دیگری است...

 

۹۰/۰۹/۱۴

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 22:7 |
سردي نگاهم از سردي پيكرم نيست
از اندوه بي انتهاي قلبم است
راستي دارم مي لرزم از افسوس!!
از كنارت كه دور مي شوم، حالم بهتر مي شود
صورتم رنگ مي گيرد كم كم
از انبوه دردها عبور مي كنم انگار...
با تمام وجود از خودم رها مي شوم
وقتي به گذشته نگاه مي كنم
ناتمام و نا اميد، در اشكهايم كه مجال نمي دهند
يك سال را مي بينم با حرف هايي ناگفته...
عمري گذشته انگار بر روحم و با عذابي سخت
صف كشيده اند لحظه ها و از وجودم مي گذرند
روانم آشفته مي شود و اين يك...
حقيقت است هر چه كه هست!!
آنچه توانستي بر من روا كردي اي نارواترين كلمه* آه!
ضمير ناخودآگاهم به خودم مي آرد...
رهايي را نويد مي دهد و به فردايم مي سپارد.

* : حروف قرمز

  نجوا   89/07/19

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 21:57 |
با تو خانه پر ز نور بود

وقتي هنوز شب نرفته بود

بعد رفتنت ولي...

روز تيره و دلم پر ز غصه بود

هر زمان كه ياد مي كنم تو را

هر شب سياه من پر ستاره مي شود

تو نيستي به جاي تو

با سايه ات حرف مي زنم

همان حرفهاي هميشگي

حرفهاي زمان آشتي بعد قهر ساعتي!

بي تو با ديوار هم قهر مي كنم

ولي بعد ساعتي قاب عكسي از تو را

به او هديه مي كنم...

مي گويم: مرا ببخش

بيا آشتي كنيم! آشتي!...

به ياد تو نشسته ام كنار حوض

كه ماهي قرمزي در آن نمانده است

بعد رفتنت همه روي آب آمدند بي نفس

بي تو زمان جلو نمي رود...

ساعت روي ميزمان خواب مانده است

بدون تو تيك تاك را ز ياد برده است

حال نوبت خودم شده است!

"ساعت عمر من بخواب

تو هم بخواب...

كه اين دل شكسته ام

"گرمي" اش را ز دست داده است"

همين كه با خودم قهر مي كنم

تنم سرد و خسته مي شود

سست مي شوم 

هول مي شوم

صدا مي زنم بلند....

"ساعت عزيز ،

مرا ببخش

بيا آشتي كنيم! آشتي!.... "

نجوا 86/03/05

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 و ساعت 20:19 |
در كنار سال هاي پر ز اندوهِ گذشته 

از پس ديواري كه از من مانده بر جا

مي زنـم فريادِ سـوزاني كه اي

عاشقانِ از دل و از جان گذشته !

در كنار خارهاي مانده بر آغوشِ صحرا در دلِ آتش

گـرم بنشينيد و در سـرما گـذاريد

عشق هاي پوچ و بي معنا و بي جا را

من كنون از منتهاي اين سفر

پر ز درد و داغ ،

پر از حيرت و حسرت

با شمايي كه تازه در فردايي بي سحر

قدم مي گذاريد و خرسنديد از

نگاهِ ژرفِ خود بر دلِ تاريكِ ديگرها

گوش داريد عابرين با من !

حرف هاي تازه و غمناك و رنج آور

با شما دارم من از تنگناي اين سفر ،

...


« فصل ها بگذشتند و من در راه مي رفتم

آتشي ديدم بر ره نشسته ، با من گفت :

" بنشين كنارم گرم

من هم زماني چون تو بودم

شاد و سرزنده از احوال و از ادوار

اما كنون بر دلِ اين صحراي لرزان

شده ام آتشي خسته ولي سوزان"


بي اعتنا از كنارِ آتشِ خسته ولي سوزان گذشتم

هنوزم فصل ها مي رفت و مي آمد

گيسوانم بر زمينِ داغ ،

كز مي خورد و مي پيچيد و مي سوخت

و من بي اعتنا در راه مي رفتم

به بارويي رسيدم در بيابان ،‌ همه ديوارهايش از گِل و خوناب

ديوار از ته دل ناله اي سر داد ، با من گفت :

"عابر بمان ! تا بگويم سخن ها از دل تنگم "

ساعتي ماندم ،گوش كردم ...

گفت :" من هم زماني چون تو بودم

شاد و سرزنده از احوال و از ادوار

بي نشان و بي اثر در پي دلدار

اما كنون از گرمي عشق و وصال خشك گشتم

شدم ديوارِ گليني مانده در خوناب "


... و آه !  ... امّا من ...

بي اعتنا از كنارِ ديوار گلين مانده در خوناب بگذشتم

حال در پايان اين راه دراز و دور

بي نشان و بي اثر در پي معبود

دلم گشته چون آتش در بيابان و

تنم ديوار گليني مانده در خوناب

 ليك فهميدم

كه بايد عشق را

در آتش و در ديوار غرق در خوناب يافت

در دلم يا در تنم ،

من خودم عشقم !


نجوا

پاييز 85

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه چهارم شهریور 1390 و ساعت 16:5 |
اگر از خاطره هام گذر كني
زير اولين درخت
كنار نغمه رود رهگذر
روي سبزه هاي پر اميد
مي شيني و ريه هات
پر مي شه از هواي عشق
باد مهربون همراهت مي شه
نمي ذاره كه رد بشي
و بي خبر بري
از همه دلخوشياش برات مي گه
از آرزوهاي دور و دراز
از سفرش به قلب سنگ
به دل كوه
اون موقع كه دره فرياد مي زنه
نرو بمون!
مي پيچه صداش توي گوش آسمون
اما باد گذشته و رفته ديگه
و فقط زمزمه اي مونده ازش
حالا چند وقتيه كه
موقع صبح كه گلا تازه وا مي شن
و عطرشونو هديه مي دن به آسمون
قاصدكا خبراي خوبي دارن
خبر از عشق دره و باد
سبزه و رود
وقتي از خاطره هام گذر كني
آسمون آبي مي شه
رنگ چشات
پرنده ها مي شينن روي شاخه درخت
و فقط واسه ي ما مي خونن
ترانه هاي رنگيشونو
شاپرك مياد و روي عشق من و تو
جا خوش مي كنه
دل من پرمي كشه تو خاطرات
خونه مادر بزرگ
درخت سيب
اون گلاي اطلسي تو باغچه مون
كنار هم
هنوزم گم مي شي لاي سبزه ها
منو تنها مي ذاري
اما اگه باز از خاطره هام گذر كني
جاي رد پات دونه گل مي پاشم
تا وقتي كه سبز مي شه
راه رو بهم نشون بده
عطر گلا
برسونه ما رو به هم 

نجوا- 90/05/12

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 19:32 |
زیر سایه درخت
بی خبر ز تیغ آفتاب
خیال می کنم که خواب بوده ام
خواب دیده ام
خواب های خوب
بی خیال و بی خود از خودم
رخت خستگی ز تن برون
بخت هم به کام من


خیس آب می شوم
باز هم خروس بی محل...
خانعلی می پراندم ز خواب خوش
خنده خنده می رود
غم دوباره خیمه می زند

سخت و سخت تر بلند می شوم
خاکی و خسته و خراب و خرد
بی خیال این خیال های خام 
می روم سر زمین و باز...
خوشه خوشه داس می زنم
تا غروب خرمنی ز خاطره
سوار خر
سوی خانه می برم

نجوا- ۰۱/۰۴/۹۰

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 0:22 |

چتر آبي

من همين جا هستم 

پر از آرامش قبل از طوفان

و پر از خاطره هاي بي رنگ

رفته از ياد تو و همسفران


من همينجا هستم

در سراشيبي سرد ماندن

در اعماق بلند يك شب

در رگ مرگ درخت

تو مرا مي بيني؟


اين طرف تر!

دست تكان مي دهم از دور

مرا مي بيني؟

زير اين سقف كبود

با فانوس هاي آويخته از رنج زمان


من تو را مي بينم

با كلاهي لبه دار

پايي لرزان

خسته مي آيي از راه!

دست تكان مي دهم از دور

مرا مي بيني؟


من همينجا هستم

آه! راستي اول بايد

از شانه شب دور شوي

از روي نبض زمين پا برداري

و به افسون زمان دل سپري


من همينجا هستم 

در گذرگاه سپيد شبنم

و اگر صبر كني

مرا زير چتر آبي ثانيه ها خواهي يافت


نجوا حبيبي ۱۷/۰۱/۹۰

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 و ساعت 17:17 |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامه ي رنگين نمی‌پوشی به كام
باده ي رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشه ي  غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ …

عيد شما مبارك

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه سوم فروردین 1390 و ساعت 0:23 |
زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم.

سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند. آنها را جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای دوستانتان هم یادآوری شود.

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی دانی .

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما این تنها راه استفاده بهینه از حیات است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟”

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : ” آماده، هدف، آتش ”

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در مسافرت، وقتی هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 0:58 |

سيصد شامگاه چون سيصد ديوار

بايد ميان من و محبوبم بايستد

و دريا چون جادويی ميان ما.

چيزی جز خاطرات باقی نخواهد ماند.

آه، بعد از ظهرهای بعد از رنج،

شامگاهان اميد ديدارت،

کشتزارهای بين راه،

آسمانی که می‌بينم و گم می‌کنم مدام...

فرجامين چون مرمر،

غيبت تو در بعد از ظهرهای بعد، غم می‌پراکنَد.

"خورخه لوییس بورخس"

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 19:18 |

در حال و در گذر زمان  هر گاه به خود مي نگريم شايد تجسمي از آينده ، ذهنمان را به آن پيوند مي زند.

هر جا و هر زمان چشمهاي روشنمان افقي در پيش رو احساس مي كنند و گذر زمان روحمان را روشني فردا

مي بخشد. انسان موجود عجيبي است ، ناسپاس و متوقع شايد!

هرچه هست ، هست تا باشد و اگر نباشد، نيست! در آئينه روزگار نگريستن ، حس تازه اي است كه ما تجربه

مي كنيم و شايد لحظه اي نگاه كردن ، فقط همان لحظه باشد و تكرار نگردد، زشت يا زيبا ، روياي ماست!

شايد حقيقت يابد به همان شفافيت و شايد در غبار زمان گم شود. پايان ، ديگر چيست؟ احساس را پاياني

نيست هر نگاه و هر اشاره حسي است وصف ناپذير....كافي است به دوردست بنگريد، آنگاه حسي به ژرفناي

تاريخ در شما رسوخ مي كند يا آسمان شما را به مهماني انديشه مي برد ، از من بشنويد سرتان را

پائين نياندازيد كه از هزاران معناي زندگي بي بهره مي مانيد هر غروب خود دنيايي است در پس زمينه

احساس فرود ،بدانيد كه ‌هر روز صبح رو به خورشيد مي رويد و هر عصر رو به نماي غروب باز مي گرديد

كه اين دو موهبتي است ازلي!

انسان شايستگي بيش از اين را دارد اگر بخواهد!

در سراسر دنيا هستند كساني كه انديشه هاي بزرگي داشته اند و براي ترقي كوشيده اند و چشم از

اهداف والاي خود برنداشته اند شايد تحمل ناملايمات سخت مي نمايد و گذشتن از سد آنها ناممكن اما

اميد روزني است كه حتي پتروس فداكار نيز قادر به بستن آن نيست و همينطور از اين سد سختي ها بيرون

مي زند و راه مي گشايد. پس بخواهيد كه خواستن توانستن است.

86/10/17

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 21:59 |
   " سادگی"

 اینجا زندگی روان تر از آب در جریان است

                                 و سادگی سخت تر از مروارید در صدف پیدا می شود

            اگر به دنبال دوستی رفتی بدان که در شب

                                 در پی سایه ای سرگردانی

                         گاهی گرفتن ستاره ای از آسمان

                                                      از گرفتن دست صداقت آسان تر است

نجوا ۰۲/۱۲/۸۸

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه چهارم اسفند 1388 و ساعت 3:0 |
مسير ، همان مسيرِ زندگي

همان جادة ناتمامِ رنج ها

همان غروبِ بي طلوع

همان فرود بي فرازِ زندگي

همان كه در شب سيه به دشنه ايبُرد گلوي پر ز نالة اسير

همان مسير

همان كنايه هاي بي جوابِ زندگي

همان كه با تبر ، بشكند

نهالِ پر اميدِ سال هاي دير

 همان مسير

پر از حوادثِ تلخ و جانگدازِ زندگي ،

كمي صبر كن ،

ز حرف هاي من حاصل و نتيجه اي مگير...

...گفتم از ناخوشي هاي اين مسير

ولي كنون ز من گوش گير!

 همان مسير

همان جادة اميد و آرزو

همان صعودِ بي فرود

همان ساحل و پناهگاهِ زندگي

همان كه در شبِ سيه به لقمه اي

يتيمكان را كرد سير

 همان مسير

همان حرف هاي عاشقانه و دلگشاي زندگي
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 3:56 |

                                                        "مهر تو "

دوست دارم كه به تو عاشق و شيدا گردم

                                                                 از همه دور و زمـان گرد تو تنها گردم

و  به هـر كوي فـقـط نـام تو فرياد كنـم

                                                                 در تمـناي دو  چشمت همه دنيا گردم

مهـر تو هم  ار بـه دل بگيـرم  هيـهـات

                                                                 در پـي قافـله عشق تو همچون گردم

هـر وقـت در  ايـن دايـره افـتـادم بـاز

                                                                 مي كنم عهد كه در راه تو  پر پر گردم

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 19:37 |

كاش مي دانستم اين عنكبوت قاب بسته در فكرم به چه مي انديشد؟

و اين صداي مبهم سكوت در پس ديوار ذهنم چه نجوا مي كند ؟

چرا هرگز تلنگري به خودم نمي آورد ،گاهي هيچ نمي پرسد آي ! كجايي؟؟ 

در اين سالها، بي هيچ پرسشي به گوشة تنهايي سردخانة ذهنم نشسته بي صدا.

زمان مرا به كجا مي برد آيا؟ و همين روزن انديشه هاي من، من را ؟ چرا به خاك مي سپرم اين موهبت الهي را؟

باز از نو به خودم فكر مي كنم ، از پس پسمانده هاي بي فكري. و باز مي كنم دريچة غبار آلود آن ديواركذايي را...

و خودم را به زماني مي سپارم كه روز ازل مرا بدان سپردند بي هيچ درك، شايد امروز زمانه دركم كند، شايد هرگز، من همانم كه ... كه از سر بي فكري به خاك تن داده ام...

۸۷/۱۱/۲۵

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 20:30 |
 
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ،
 
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،
 
شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ،
 
باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ،
 
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ،
 
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ،
 
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ،
 
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ،
 
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ،
 
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن ،
 
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب آيينه عشق گذران است ،
 
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است ،
 
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ،
 
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمناي تو پر زد ،
 
چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ،
 
بازگفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ،
 
حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ،
 
اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ،
 
اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ،
 
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم ،
 
نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ،
 
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم ،
 
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم 

فريدون مشيري
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 14:21 |

 " مرگ "

و ايـن آخرين آفـتابِ عمـرم بـود                         آخـرين سپـيده قـبـل از مـرگ

در  مــيـان سـيـاهــي اوهـــام                          من در انـديشة همين يك برگ

آخــريـن  بـرگِ دفـتــرِ  عـمـرم                          كـه شـده پـاره پـاره و بی رنگ

زنــدگـي يـكـي ، دو روزي بــود                       روز اول با من و ديگري در جنگ

به هنـگام گريـه چــون سـيـل و                       بـه هنـگام سـوختن شـد سنگ

سنـگِ آتـشيـنِ دهــر كوبـيـد و                        شررش شعله زد بر وجودم رنگ

و كنون بـر سرم سايه اي افكند                     سايه اي! همان ساية كبودِ مرگ

                                                                                                          نجوا

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:15 |

 اي چشمهاتان خيره بر زمين

و اي دهانهاتان باز مانده از وحشت

شما را راه و گزيري نيست

و گر هم  هست ،

شما را پاي گريزي نيست                                    اي سنگدلان !

چو ساحلِ دريا مشت مي خوريد هر دم

از نعره ها و خشم هاي اين درياي بي پاياب

آن همه خانه ها كه بر سر كسان كرديد آوار

اينك ، خشت خشتش

 بر سر هايتان كوبيده خواهد شد

از هر در كلوخي و از هر بام تيري است زهر آلود

كه بر پيكرِ چون سنگتان آيد فرود                     اي سنگدلان !

آن ناله هاي شبانة پيرزن

تنها و بي كس

نشسته از پس چينه اي ويران

بگيرد چون آهِ مادر ، پايتان را !                       

                                                                                                                   نجوا

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 1:49 |
من اگر  با تو  سر  یاری ندارم 

مکن عیبم که تقصیری ندارم

از این دنیا مرا حاصل همین بود

که غیر از  تو دل آزاری ندارم

اگر دارم سری دیوانه و مست

بدان جز  می تسلایی ندارم

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 17:56 |


مرا صدا کن

ای روی آبسالی
 
ای روشنای بیشه تارک خواب
یک شب مرا صدا کن در باغ های باد
یک شب مرا صدا کن از آب
ره بر گریوه افتادست
 
این کاروان بی سالار
یابوی پیر دکه روغن کشی
با چشم های بسته
 
گر مدار گمشدگی می چرخد
 
ای روح غار
 
ای شعله تلاوت یاری کن
تا قوچ تشنه را که از آبشخوار
از حس کید کچه رمیده
از پشته های سوخته خستگی
و تشنگان قافله های کویر را
 
به چشمه سار عافیتی راهبر شوم
ای آفتاب! گفتارم را
 
بلاغتی الهام کن
 
و شیوه فریفتنی از سراب
تا خستگان نومید را
گامی دگر به پیش برانم
 
ای خوابنک بیشه تاریک
 
ای روح آب
 
یک شب مرا صدا کن از بیشه های باد
یک شب مرا صدا کن از قعر باغ خواب

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 4:24 |

یادم از روزی سیه می آید و جای نموری
در میان جنگل بسیار دوری.
آخر فصل زمستان بود و یک سر هر کجا در زیر باران.
مثل این که هر چه کز کرده به جایی
بر نمی آید صدایی.
صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغ دار و دوره کرده
جای دنجی را.
یاد آن روز صفا بخشان!
مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز
می شدم از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز.
تا گذارم گوشه ای از قلب خود را اندر آن جا
تا از آن جا گوشه ای از دلربای خلوت غمناک روزی را
آورم با خویش.

آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز.
میکشم تصویر آن را
یاد می آرم از آن روز!

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 4:23 |

وسوسه

سینه کشان فراز می شوم اما
 
شوق بلندا و فتح قله ندارم
 
چیزی
وسوسه ام می کند
 
که در آن بالا
لحظه ای
 
طره برفین به باد سرد سپارم
رو در روی آفاق دور

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 4:21 |

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي ان به اين بهونه ها ، كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن

"مریم حیدر زاده"

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 13:48 |

 

" جوابِ آتشين "


سرد است خانه


 بي تنورِ گرمِ پرسش هاي بي پاسخ


در پي آشفتگي هاي هفت رنگِ


اين شاخه هاي لختِ خشكيده


سر به سر در اجاقِ صحبتِ مردانِ سرگردان


يكي را بي سبب در جاده هاي


نا تمامِ  رفته بي حاصل ،  سرد مي سوزد


اين چه سرابي است ! چه سرابي ؟!


تا آسمان ، مهتاب مي پرسد :


" كجا يابم جوابِ آتشينِ


 رنج هاي مانده بر دوشِ زمين را


گرم و بي دود "


 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 22:26 |
پرواز

تــا آخـــر دنـــيا پــــرواز كـــن بـــا مـــن               از روي سرمسـتي آواز كن با من


اين نامـــه هـاي پــر مـهر و شـيريـن را                بـا دســتان گـرمـت بـاز كن با من

گر نغمه اي داري شب تا سحر هر دم                 اين حس زيبا را تو ساز كن با من

نجوا
87/4/5
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 0:20 |

"بـهـار زنــدگـي"

اي بـهـار زنــدگـي بـا مـن بـگـو اســرار خـود

 اي كه بي حاصل گذشتي بي خبر از حال خود

تك بهـار عـمر تو از يك خـزان افـزون كـه نيـست

 ليـك درياب ايـن دو را از سال هاي عـمر خود 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 18:44 |
اميد


در كارزار زندگي شكست خورده ام امّا

امـيدم را بـراي ظــفر از دسـت نـداده ام

آه اي قدم هاي من محكمتر حركت كنيد

قله هاي پيروزي منتظرند كه فتحشان كنم


+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 22:36 |
دوستان عزيز سلام ، فقط مي خواستم بگم كه اين شعر زيبا از شيخ اجل سعدي را به انتخاب دوست خوبم آقا عليرضا در وبلاگم يا بهتره بگم وبلاگ خودتون گذاشتم و اميدوارم كه خوشتون بياد. منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.

اي ساربان آهسته رو

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود  

وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود

من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او

گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون

پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود

محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود

او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود

برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم

چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود

با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود

بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين

کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود

شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم

وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود

گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل

وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود

صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود

سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا

طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود


 ---------------------------------------------------------------
 در آخر ، هر كدام از دوستان كه از اين به بعد شعر زيبايي به نظرشون رسيد ،در بخش نظرات بگن تا بذارم تو وبلاگ تا ساير دوستان هم استفاده كنند. موفق و پيروز باشيد.
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 1:30 |
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟

خوش خبر باشي ، اما ،‌اما

گرد بام و در من بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك ! در دل من همه كورند و كرند

دست بردار ازين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو ، دروغ

 كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟

در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك ابرهاي همه عالم شب و روز

 در دلم مي گريند


+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 2:9 |