"ناقوس مرگ "
باز هم ناقوس مرگ مَردي
از دور در گوش مي پـيچد ،
باز مادري بي رمق بر خاك افتاده
اشك هايش خشكيده در چشم و
بغضي مانده بر راه گلويش ،
سـخت و درد آلـود ،
نزديك تر رفتم
باز هم نزديك
از خودم بي خود،
از ميان هياهوي رنج و درد بگذشتم ،
به يك آن سكوتي سخت حكمفرما شد ،
در سكوت ؛
صداي جير جيرِ پله هاي جايگاهِ مرگ
يا همان آواي ساز و چنگ مرگ
مي آمد به گوش ...
پيش بردندش ...
صداي ضجه هاي مادرش
او را به خود آورد ،
تا چشم بگشود ،
سنگيني طنابي سرد را
بر گردنش حس كرد و امّا مَرد ،
بـي تـقلّا ، آسـوده خـا طـر بـود ،
صندلي افتاد ، چشمش سياهي رفت ،
فريادي كشيد از درد :
آي ..... اي زندگي بدرود ،
دست مرا بوسيد مرگ امّا چه زود !
حال مي فهمم آن مرد من بودم ،
مردي از راهي دراز و دور ...
بي سبب افتاده در دام
بد خواهان پر آشوب
خورده خنجری از پشت ،
سخت و درد آلود
شده غرقه در منجلاب
خواست های شوم اين مردان ،
همه نا سپاس و کفرکيش و پست
بگذريم ،اين حرف ها ديگر ندارد سود،
آي ! اي زندگي بدرود ...
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
21:32 |