تبليغاتX
مسافر خيال

  " همه جا زيباست "


 

پروانه شوق در طلبِ شمـعِ وجود

بـلبلِ خاطـره در دل شـورِ سجود

بوي گل پـرشـده در كلـبة كـاج

 و سـحر در پــي بـيـداريِ مـوج

گل سرخ هركه را مي بيند وسوسه اش

را با او قسـمت مي كنـد و طـراوت را

 شاپرك گرمِ تماشاي طلوع خورشيد

صدف راز باز و مرواريدِ نياز مي خندد

و شقـايق همــه جـا مي شـكفـد

هـــمـه جــا زيــبـاســـت

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:3 |

 

" شعله هاي زندگي " 

باز مي درخشد شعله هاي زندگي


باز مي خواند قناري بر شاخه های زندگي


به خود گويـم ، نبايد از خود شدن


نـشايد از راه عاشـقي بيـرون شـدن


در بهار آرزوها مي دمد صبحِ اميد


در كنار ياس هاي زرد با عشق و اميد


سر دهـم آواز هـم نـواي بلبـلان


فاش مي سازم اسرارِ عاشقي با نوگلان


خنده بر لب ، سر پر از شورِ نياز


دل مي رسد از راه هنگام راز و نياز



 

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:2 |


"ناقوس مرگ " 

باز هم ناقوس مرگ مَردي

از دور در گوش مي پـيچد ،

باز مادري بي رمق بر خاك افتاده

اشك هايش خشكيده در چشم و

بغضي مانده بر راه گلويش ،

سـخت و درد آلـود ،

نزديك تر رفتم

باز هم نزديك

از خودم بي خود،

از ميان هياهوي رنج و درد بگذشتم ،

به يك آن سكوتي سخت حكمفرما شد ،

در سكوت ؛

صداي جير جيرِ پله هاي جايگاهِ مرگ

يا همان آواي ساز و چنگ مرگ

مي آمد به گوش ...

پيش بردندش ...

صداي ضجه هاي مادرش

او را به خود آورد ،

تا چشم بگشود ،

سنگيني طنابي سرد را

بر گردنش حس كرد و امّا مَرد ،

بـي تـقلّا ، آسـوده خـا طـر بـود ،

صندلي افتاد ، چشمش سياهي رفت ،

فريادي كشيد از درد :

آي ..... اي زندگي بدرود ،

دست مرا بوسيد مرگ امّا چه زود !

حال مي فهمم آن مرد من بودم ،

مردي از راهي دراز و دور ...

بي سبب افتاده در دام

بد خواهان پر آشوب

خورده خنجری از پشت ،

سخت و درد آلود

شده غرقه در منجلاب

خواست های شوم اين مردان ،

همه نا سپاس و کفرکيش و پست

بگذريم ،اين حرف ها ديگر ندارد سود،

آي ! اي زندگي بدرود ...


+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:32 |