كاش مي دانستم اين عنكبوت قاب بسته در فكرم به چه مي انديشد؟
و اين صداي مبهم سكوت در پس ديوار ذهنم چه نجوا مي كند ؟
چرا هرگز تلنگري به خودم نمي آورد ،گاهي هيچ نمي پرسد آي ! كجايي؟؟
در اين سالها، بي هيچ پرسشي به گوشة تنهايي سردخانة ذهنم نشسته بي صدا.
زمان مرا به كجا مي برد آيا؟ و همين روزن انديشه هاي من، من را ؟ چرا به خاك مي سپرم اين موهبت الهي را؟
باز از نو به خودم فكر مي كنم ، از پس پسمانده هاي بي فكري. و باز مي كنم دريچة غبار آلود آن ديواركذايي را...
و خودم را به زماني مي سپارم كه روز ازل مرا بدان سپردند بي هيچ درك، شايد امروز زمانه دركم كند، شايد هرگز، من همانم كه ... كه از سر بي فكري به خاك تن داده ام شايد و شايد نه!
۸۷/۱۱/۲۵
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت
20:30 |
