نفس مي زند موج،
ساحل نمي گيردش دست،
پس مي زند موج،

فغاني به فريادرس مي زند موج !
من آن رانده مانده بي شكيبم،
كه راهم به فريادرس بسته،
دست فغانم شكسته،
***
زمين زير پايم تهي مي كند جاي،
زمان در كنارم عبث مي زند موج !
نه درمن غزل مي زند بال،
نه در دل هوس مي زند موج !
***
رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،
يكي برق سوزنده بايد،
كزين تنگنا ره گشايد؛
كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***
گر اين نغمه، اين دانه اشك،
درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،
پس از مرگ بلبل، ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

قطعه موج - فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه یکم فروردین ۱۴۰۴ و ساعت 0:22 |

سه راه پلیس...

هلال ماه ، روی سیم برق سمت چپ

ستاره ، زیر سیم برق سمت راست

کلاغ، روی تیر برق ، خسته و سیاه

چراغِ سبز ، بوق ...

مستقیم؟!

نه ....

و انتظار ...

نجوا 1400/08/10

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱ و ساعت 10:43 |
خیلی سال گذشته و هنوز هم گاهی هوس می کنم بیام تو وبلاگم و چیزی بنویسم .... با وجودیکه می دونم دیگه کسی نمی بینه و نمی خونه.... انقدر شبکه های اجتماعی زیاد شدن که وبلاگ دیگه به فراموشی سپرده شده... اما اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره یه معصومیت و پاکی خاصی داره که هیچ جای دیگه ای ندیدم... ساکت و دنجه ... شبه و همه جا ساکته ... جز یه چراغ خواب و لپ تاپ و چشمای منتظر و نگران فردا که خوابشون نمی بره هیچی نیست. امیدوارم هیچکس همچین حالی نداشته باشه...

خواب آروم و زیبایی داشته باشین.

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۵ و ساعت 22:22 |
در آتشگاه سرد وجودم 

برگ برگ صداها غرق می شوند

این فریادهای خسته کش دار

که دیگر تحمل ایستادن ندارند

هر لحظه بیشتر و بیشتر

سینه ام را می فشارند

هر آینه طغیان خاکستر تردید

از دهلیز های شرقی نیمه ابری 

انتظار می رود.....

 

نجوا- 95/02/30

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۵ و ساعت 17:36 |

دیگر  برنگرد

 

زندگی بی تو جریان دارد

بی تو هنوز خورشید می تابد

و هر شب پر ستاره می شود آسمان

 

زندگی بی تو جریان دارد

بی تو نبضم دقیق می زند

از تپش های گاه و بیگاه آسوده

 

زندگی بی تو جریان دارد

این خیابان هنوز هم مرا

به خانه می رساند هر غروب

 

زندگی بدون تو جریان دارد

ذهنم را بلعیده این شهر آهن و دود

روحم را جویده و تف کرده است

 

می بینی.... زندگی فراموشی را

هدیه آورده است برایم از سفر

شاید این بهترین سوغاتی است

 

سفرت به خیر

ای آشنای غریبه .... دیگر برنگرد.

 

نجوا 94/05/26

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 10:51 |
من نام خود را فراموش کرده ام
روبروی آینه چهره ای نا آشنا و خسته
از گذر زمان و نامرادی ها می گوید
با صدایی لرزان و چشمانی بی فروغ
صدایم می زند رفیق کجایی؟
و من بی اعتنا به حرکت لبانم
سکوت می کنم، نه حرفی است
نه فریادی در گلو
تنها بغضی است
نشکسته و کهنه که طعم اشک می دهد
من نام خود را فراموش کرده ام
آهای غریبه
ای غریب
در تمامی آُسمان و زمین نامی نیست
تا تو را خطاب کند
تا بخواند تو را از پشت سر
و بگوید رفیق کجایی؟
و باز سکوت در برابر آینه سرد
التهاب پلک هایم را نفس می کشم
و دستی بر اندیشه های دور
فاصله ام تا فردا... تا دور دست ها...
از میان ورق های نگاهم
رخت بر می بندد و فراموشی
در فراخنای قلبم که سالهاست
بی تلنگری
دل به تیک تاک ساعت
خوش کرده است
سوت می کشد و از ایستگاه
پر از هوس و اضطراب
به سوی آسمان شنا می کند
و این بار صدا می زند
بدرود رفیق... بدرود...

 

نجوا

94/05/18

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 23:38 |

بعد سالها هنوز...

صدای بسته شدن در را می شنوم

و تو رفته ای بی خداحافظی

حتی شال گردنت را نبرده ای!

آن را بر می دارم و می بویم

بوی مهربانی تو را می دهد هنوز

سالهای دور را مرور می کنم

روز آشنایی کنار پل...

روز آب بازی کنار رود...

و شب های پر ستاره

روی بازوان تو...

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ و ساعت 0:13 |

گاهی دلم 

برای خودم 

تنگ می شود

وقتی که راه می روم

کار می کنم...

توی تاکسی 

سر چهار راه ...

وقتی که خسته ام

دیگر قهوه هم حالم را 

بهتر نمی کند

دلم یک فنجان 

از خودم می خواهد

داغ 

تلخ ... 

هیچ آهنگی با خود

همراهم نمی کند...

صدای موج دریا هم

آرامم نمی کند

گاهی دلم 

برای صدای خودم

تنگ می شود

دلم لالایی خودم را 

می خواهد

لالا لالا 

بخواب جونم

بخواب عمرم...

                                             نجوا 91/11/07

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ و ساعت 23:46 |

آسمان را آبی ببین

زمین را سبز

خودت را 

بی رنگ

بی ریا

بی غم

مرا زیبا

پر امید

سرشار ...

این نگاهت را 

دوست می دارم

اینگونه که هستی

من شادم

حس می کنم

نامم برازنده ی من است

دلم از اینهمه

دلمردگی

آه و افسوس

گرفته است ...

همه می خواهند بروم

تمام شوم

دور شوم

حس بودن را

در عمق چشمانت

در شیرینی بیانت

در امید و ایمانت

در آرزوهایت

یافته ام

با تو من هستم

نامم زندگی

شهرتم بودن

عشقم رسیدن

رساندن

اکنون تو در منی

و من در تو 

خلاصه می شوم

ای روح جاودانه امید

در تو دمیده

ای نیروی ازلی 

در تو جوشان

ای انسان!

نجوا 91/10/14

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ و ساعت 15:13 |
اگر خواستی دلم را

با خودت ببر

اما بدان

جنس فروخته شده 

پس گرفته نمی شود!


نجوا 91/07/29

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ و ساعت 22:13 |

دنبالت می آیم

تا آخر راه

دست از پایت می گیرم

همچون طفلی که دست مادر

آفتاب را در وجود تو خواهم دید

مهر را در قلبت

نور را در چشمانت

شادی را بر لبانت

حس خواهم کرد

من همین نزدیکی...

اگر برگردی مرا

خواهی دید

پشت سر دوان

مرا به دست چه کسی می سپاری؟

سرما مرا خشک خواهد کرد

زمین مرا خواهد بلعید

باران مرا خواهد شست

باد مرا خواهد برد

تاریکی مرا خواهد خورد

رنج دوری

 از همه بدتر خواهد بود

بی تو چگونه ماندن

چگونه زیستن

چگونه خوابیدن

چشم برهم نخواهم گذاشت

تا بازگردی

یا بمانی...

یا مرا با خود ببری!

ببین !

بایست...

پشت سر

من همین جا هستم

دست از پایت گرفته ام

همچون طفلی که دست مادر

دیدی؟

                                                                                                         نجوا 91/07/04

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ و ساعت 22:19 |
مرا بی آنکه بخواهد 
در اعماق وجودش غرق می کند
نمی گریزم از تقدیر
خود را به دست چشمانش می سپارم
و فرو می روم در فکر آبی روشن
و سایه ای سپید...
بی اعتنا به سکوت تاریک
و بی ستاره قلبش
الفبای رنگ را زمزمه می کنم
و محو می شوم 
در سراب خیس و بی انتهای 
نقش بسته روی بوم

نجوا- 91/03/28

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ و ساعت 21:20 |
کسی از آنسوی آینه

به من نگاه می کند

لبخند تلخی بر چهره دارد

یادآور روزهای سخت گذشته اش

سراغ از فردا می گیرد

حال آنکه عشقش و امیدش را

اکنون در میان قاب آینه 

در تلاقی نگاههایمان

بی خبر از روشنای فردا

می گذارد و چشمهایش را

برای همیشه می بندد


نجوا- 91/03/28

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ و ساعت 21:11 |
می خواهم تنها باشم
بدون سر پناه
بدون آب و غذا حتی
فقط یک قلم و کاغذ
برای نوشتن آرزوهایم
کافی است
***
می خواهم تنها باشم
بدون همدم
بدون انتظار نگاهی
از پشت سر حتی
فقط آینه ای و شمعی
برای دیدن یک نور
کافی است
***
می خواهم تنها باشم
بدون عاطفه
بدون حس شکفتن
غنچه گلی حتی
فقط تصور افتادن
قطره شبنمی از برگ
کافی است

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ و ساعت 22:55 |

گذشته را صدا می کنم

او را در آغوش می کشم

به او اطمینان می دهم

که اگر برود و مرا تنها بگذارد

ناراحت نمی شوم

با کوله باری که برایش آماده کرده ام

روانه اش می کنم

اشک می ریزد اما

آبی پشت سرش نمی ریزم

امروز را زندگی می کنم

شادتر از گذشته

با دریایی از امید

چشم به راه فردا

میز را می چینم

شمع روشن می کنم

و شام شاعرانه ای می خورم

فردا روز دیگری است...

 

۹۰/۰۹/۱۴

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ و ساعت 22:7 |
سردي نگاهم از سردي پيكرم نيست
از اندوه بي انتهاي قلبم است
راستي دارم مي لرزم از افسوس!!
از كنارت كه دور مي شوم، حالم بهتر مي شود
صورتم رنگ مي گيرد كم كم
از انبوه دردها عبور مي كنم انگار...
با تمام وجود از خودم رها مي شوم
وقتي به گذشته نگاه مي كنم
ناتمام و نا اميد، در اشكهايم كه مجال نمي دهند
يك سال را مي بينم با حرف هايي ناگفته...
عمري گذشته انگار بر روحم و با عذابي سخت
صف كشيده اند لحظه ها و از وجودم مي گذرند
روانم آشفته مي شود و اين يك...
حقيقت است هر چه كه هست!!
آنچه توانستي بر من روا كردي اي نارواترين كلمه* آه!
ضمير ناخودآگاهم به خودم مي آرد...
رهايي را نويد مي دهد و به فردايم مي سپارد.

* : حروف قرمز

  نجوا   89/07/19

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ و ساعت 21:57 |
با تو خانه پر ز نور بود

وقتي هنوز شب نرفته بود

بعد رفتنت ولي...

روز تيره و دلم پر ز غصه بود

هر زمان كه ياد مي كنم تو را

هر شب سياه من پر ستاره مي شود

تو نيستي به جاي تو

با سايه ات حرف مي زنم

همان حرفهاي هميشگي

حرفهاي زمان آشتي بعد قهر ساعتي!

بي تو با ديوار هم قهر مي كنم

ولي بعد ساعتي قاب عكسي از تو را

به او هديه مي كنم...

مي گويم: مرا ببخش

بيا آشتي كنيم! آشتي!...

به ياد تو نشسته ام كنار حوض

كه ماهي قرمزي در آن نمانده است

بعد رفتنت همه روي آب آمدند بي نفس

بي تو زمان جلو نمي رود...

ساعت روي ميزمان خواب مانده است

بدون تو تيك تاك را ز ياد برده است

حال نوبت خودم شده است!

"ساعت عمر من بخواب

تو هم بخواب...

كه اين دل شكسته ام

"گرمي" اش را ز دست داده است"

همين كه با خودم قهر مي كنم

تنم سرد و خسته مي شود

سست مي شوم 

هول مي شوم

صدا مي زنم بلند....

"ساعت عزيز ،

مرا ببخش

بيا آشتي كنيم! آشتي!.... "

نجوا 86/03/05

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ و ساعت 20:19 |
در كنار سال هاي پر ز اندوهِ گذشته 

از پس ديواري كه از من مانده بر جا

مي زنـم فريادِ سـوزاني كه اي

عاشقانِ از دل و از جان گذشته !

در كنار خارهاي مانده بر آغوشِ صحرا در دلِ آتش

گـرم بنشينيد و در سـرما گـذاريد

عشق هاي پوچ و بي معنا و بي جا را

من كنون از منتهاي اين سفر

پر ز درد و داغ ،

پر از حيرت و حسرت

با شمايي كه تازه در فردايي بي سحر

قدم مي گذاريد و خرسنديد از

نگاهِ ژرفِ خود بر دلِ تاريكِ ديگرها

گوش داريد عابرين با من !

حرف هاي تازه و غمناك و رنج آور

با شما دارم من از تنگناي اين سفر ،

...


« فصل ها بگذشتند و من در راه مي رفتم

آتشي ديدم بر ره نشسته ، با من گفت :

" بنشين كنارم گرم

من هم زماني چون تو بودم

شاد و سرزنده از احوال و از ادوار

اما كنون بر دلِ اين صحراي لرزان

شده ام آتشي خسته ولي سوزان"


بي اعتنا از كنارِ آتشِ خسته ولي سوزان گذشتم

هنوزم فصل ها مي رفت و مي آمد

گيسوانم بر زمينِ داغ ،

كز مي خورد و مي پيچيد و مي سوخت

و من بي اعتنا در راه مي رفتم

به بارويي رسيدم در بيابان ،‌ همه ديوارهايش از گِل و خوناب

ديوار از ته دل ناله اي سر داد ، با من گفت :

"عابر بمان ! تا بگويم سخن ها از دل تنگم "

ساعتي ماندم ،گوش كردم ...

گفت :" من هم زماني چون تو بودم

شاد و سرزنده از احوال و از ادوار

بي نشان و بي اثر در پي دلدار

اما كنون از گرمي عشق و وصال خشك گشتم

شدم ديوارِ گليني مانده در خوناب "


... و آه !  ... امّا من ...

بي اعتنا از كنارِ ديوار گلين مانده در خوناب بگذشتم

حال در پايان اين راه دراز و دور

بي نشان و بي اثر در پي معبود

دلم گشته چون آتش در بيابان و

تنم ديوار گليني مانده در خوناب

 ليك فهميدم

كه بايد عشق را

در آتش و در ديوار غرق در خوناب يافت

در دلم يا در تنم ،

من خودم عشقم !


نجوا

پاييز 85

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ و ساعت 16:5 |
اگر از خاطره هام گذر كني
زير اولين درخت
كنار نغمه رود رهگذر
روي سبزه هاي پر اميد
مي شيني و ريه هات
پر مي شه از هواي عشق
باد مهربون همراهت مي شه
نمي ذاره كه رد بشي
و بي خبر بري
از همه دلخوشياش برات مي گه
از آرزوهاي دور و دراز
از سفرش به قلب سنگ
به دل كوه
اون موقع كه دره فرياد مي زنه
نرو بمون!
مي پيچه صداش توي گوش آسمون
اما باد گذشته و رفته ديگه
و فقط زمزمه اي مونده ازش
حالا چند وقتيه كه
موقع صبح كه گلا تازه وا مي شن
و عطرشونو هديه مي دن به آسمون
قاصدكا خبراي خوبي دارن
خبر از عشق دره و باد
سبزه و رود
وقتي از خاطره هام گذر كني
آسمون آبي مي شه
رنگ چشات
پرنده ها مي شينن روي شاخه درخت
و فقط واسه ي ما مي خونن
ترانه هاي رنگيشونو
شاپرك مياد و روي عشق من و تو
جا خوش مي كنه
دل من پرمي كشه تو خاطرات
خونه مادر بزرگ
درخت سيب
اون گلاي اطلسي تو باغچه مون
كنار هم
هنوزم گم مي شي لاي سبزه ها
منو تنها مي ذاري
اما اگه باز از خاطره هام گذر كني
جاي رد پات دونه گل مي پاشم
تا وقتي كه سبز مي شه
راه رو بهم نشون بده
عطر گلا
برسونه ما رو به هم 

نجوا- 90/05/12

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ و ساعت 19:32 |
زیر سایه درخت
بی خبر ز تیغ آفتاب
خیال می کنم که خواب بوده ام
خواب دیده ام
خواب های خوب
بی خیال و بی خود از خودم
رخت خستگی ز تن برون
بخت هم به کام من


خیس آب می شوم
باز هم خروس بی محل...
خانعلی می پراندم ز خواب خوش
خنده خنده می رود
غم دوباره خیمه می زند

سخت و سخت تر بلند می شوم
خاکی و خسته و خراب و خرد
بی خیال این خیال های خام 
می روم سر زمین و باز...
خوشه خوشه داس می زنم
تا غروب خرمنی ز خاطره
سوار خر
سوی خانه می برم

نجوا- ۰۱/۰۴/۹۰

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰ و ساعت 0:22 |

چتر آبي

من همين جا هستم 

پر از آرامش قبل از طوفان

و پر از خاطره هاي بي رنگ

رفته از ياد تو و همسفران


من همينجا هستم

در سراشيبي سرد ماندن

در اعماق بلند يك شب

در رگ مرگ درخت

تو مرا مي بيني؟


اين طرف تر!

دست تكان مي دهم از دور

مرا مي بيني؟

زير اين سقف كبود

با فانوس هاي آويخته از رنج زمان


من تو را مي بينم

با كلاهي لبه دار

پايي لرزان

خسته مي آيي از راه!

دست تكان مي دهم از دور

مرا مي بيني؟


من همينجا هستم

آه! راستي اول بايد

از شانه شب دور شوي

از روي نبض زمين پا برداري

و به افسون زمان دل سپري


من همينجا هستم 

در گذرگاه سپيد شبنم

و اگر صبر كني

مرا زير چتر آبي ثانيه ها خواهي يافت


نجوا حبيبي ۱۷/۰۱/۹۰

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۰ و ساعت 17:17 |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامه ي رنگين نمی‌پوشی به كام
باده ي رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشه ي  غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ …

عيد شما مبارك

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه سوم فروردین ۱۳۹۰ و ساعت 0:23 |
زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم.

سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند. آنها را جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای دوستانتان هم یادآوری شود.

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی دانی .

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما این تنها راه استفاده بهینه از حیات است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟”

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : ” آماده، هدف، آتش ”

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در مسافرت، وقتی هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ و ساعت 0:58 |

سيصد شامگاه چون سيصد ديوار

بايد ميان من و محبوبم بايستد

و دريا چون جادويی ميان ما.

چيزی جز خاطرات باقی نخواهد ماند.

آه، بعد از ظهرهای بعد از رنج،

شامگاهان اميد ديدارت،

کشتزارهای بين راه،

آسمانی که می‌بينم و گم می‌کنم مدام...

فرجامين چون مرمر،

غيبت تو در بعد از ظهرهای بعد، غم می‌پراکنَد.

"خورخه لوییس بورخس"

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه دوم دی ۱۳۸۹ و ساعت 19:18 |

در حال و در گذر زمان  هر گاه به خود مي نگريم شايد تجسمي از آينده ، ذهنمان را به آن پيوند مي زند.

هر جا و هر زمان چشمهاي روشنمان افقي در پيش رو احساس مي كنند و گذر زمان روحمان را روشني فردا

مي بخشد. انسان موجود عجيبي است ، ناسپاس و متوقع شايد!

هرچه هست ، هست تا باشد و اگر نباشد، نيست! در آئينه روزگار نگريستن ، حس تازه اي است كه ما تجربه

مي كنيم و شايد لحظه اي نگاه كردن ، فقط همان لحظه باشد و تكرار نگردد، زشت يا زيبا ، روياي ماست!

شايد حقيقت يابد به همان شفافيت و شايد در غبار زمان گم شود. پايان ، ديگر چيست؟ احساس را پاياني

نيست هر نگاه و هر اشاره حسي است وصف ناپذير....كافي است به دوردست بنگريد، آنگاه حسي به ژرفناي

تاريخ در شما رسوخ مي كند يا آسمان شما را به مهماني انديشه مي برد ، از من بشنويد سرتان را

پائين نياندازيد كه از هزاران معناي زندگي بي بهره مي مانيد هر غروب خود دنيايي است در پس زمينه

احساس فرود ،بدانيد كه ‌هر روز صبح رو به خورشيد مي رويد و هر عصر رو به نماي غروب باز مي گرديد

كه اين دو موهبتي است ازلي!

انسان شايستگي بيش از اين را دارد اگر بخواهد!

در سراسر دنيا هستند كساني كه انديشه هاي بزرگي داشته اند و براي ترقي كوشيده اند و چشم از

اهداف والاي خود برنداشته اند شايد تحمل ناملايمات سخت مي نمايد و گذشتن از سد آنها ناممكن اما

اميد روزني است كه حتي پتروس فداكار نيز قادر به بستن آن نيست و همينطور از اين سد سختي ها بيرون

مي زند و راه مي گشايد. پس بخواهيد كه خواستن توانستن است.

86/10/17

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ و ساعت 21:59 |
   " سادگی"

 اینجا زندگی روان تر از آب در جریان است

                                 و سادگی سخت تر از مروارید در صدف پیدا می شود

            اگر به دنبال دوستی رفتی بدان که در شب

                                 در پی سایه ای سرگردانی

                         گاهی گرفتن ستاره ای از آسمان

                                                      از گرفتن دست صداقت آسان تر است

نجوا ۰۲/۱۲/۸۸

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ و ساعت 3:0 |
مسير ، همان مسيرِ زندگي

همان جادة ناتمامِ رنج ها

همان غروبِ بي طلوع

همان فرود بي فرازِ زندگي

همان كه در شب سيه به دشنه ايبُرد گلوي پر ز نالة اسير

همان مسير

همان كنايه هاي بي جوابِ زندگي

همان كه با تبر ، بشكند

نهالِ پر اميدِ سال هاي دير

 همان مسير

پر از حوادثِ تلخ و جانگدازِ زندگي ،

كمي صبر كن ،

ز حرف هاي من حاصل و نتيجه اي مگير...

...گفتم از ناخوشي هاي اين مسير

ولي كنون ز من گوش گير!

 همان مسير

همان جادة اميد و آرزو

همان صعودِ بي فرود

همان ساحل و پناهگاهِ زندگي

همان كه در شبِ سيه به لقمه اي

يتيمكان را كرد سير

 همان مسير

همان حرف هاي عاشقانه و دلگشاي زندگي
+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ و ساعت 3:56 |
هوا خوب است

وقت می گذرد

کتاب شروع می شود

باد می آید 

بچه ها بازی می کنند

کتاب ورق می خورد

پرنده ها می خوانند

زنی حرف می زند

کتاب ورق می خورد

در باز می شود

خداحافظی می کنند

کتاب تمام می شود.

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ و ساعت 14:39 |

                                                        "مهر تو "

دوست دارم كه به تو عاشق و شيدا گردم

                                                                 از همه دور و زمـان گرد تو تنها گردم

و  به هـر كوي فـقـط نـام تو فرياد كنـم

                                                                 در تمـناي دو  چشمت همه دنيا گردم

مهـر تو هم  ار بـه دل بگيـرم  هيـهـات

                                                                 در پـي قافـله عشق تو همچون گردم

هـر وقـت در  ايـن دايـره افـتـادم بـاز

                                                                 مي كنم عهد كه در راه تو  پر پر گردم

 

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۸ و ساعت 19:37 |

كاش مي دانستم اين عنكبوت قاب بسته در فكرم به چه مي انديشد؟

و اين صداي مبهم سكوت در پس ديوار ذهنم چه نجوا مي كند ؟

چرا هرگز تلنگري به خودم نمي آورد ،گاهي هيچ نمي پرسد آي ! كجايي؟؟ 

در اين سالها، بي هيچ پرسشي به گوشة تنهايي سردخانة ذهنم نشسته بي صدا.

زمان مرا به كجا مي برد آيا؟ و همين روزن انديشه هاي من، من را ؟ چرا به خاك مي سپرم اين موهبت الهي را؟

باز از نو به خودم فكر مي كنم ، از پس پسمانده هاي بي فكري. و باز مي كنم دريچة غبار آلود آن ديواركذايي را...

و خودم را به زماني مي سپارم كه روز ازل مرا بدان سپردند بي هيچ درك، شايد امروز زمانه دركم كند، شايد هرگز، من همانم كه ... كه از سر بي فكري به خاك تن داده ام...

۸۷/۱۱/۲۵

+ نوشته شده توسط نجوا حبیبی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۸۸ و ساعت 20:30 |